پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

اولین دستبند

دوشنبه شب برای اولین بار 3 ساعت تنهات گذاشتم . مامان جون و باباجون اومدن اینجا نگهت داشتن و من و بابا رضا هم رفتیم پاساژ آزادی و برات یه دستبند پلاک گرفتیم قربونت برم چون دادیم اسم وتاریخ تولدت رو روش بزنه طول کشید . بماند که توی راه داشتم میرفتم دل تو دلم نبود دارم ازت دور میشم . سرم درد گرفته بود حالت تهوع بهم دست داده بود خیلی شدید بهت وابسته شدم فرشته کوچولوی من اصلا فکر نمیکردم دوریت اینقدر برام سخت باشه . تو هم سنگ تموم گذاشته بودی ساعت 6 که من وبابا رفتیم ساعت 7 خوابیدی و تا 9 که برگشتیم سریع اومدم بالاسرت هنوز خواب بودی صدات کردم و سریع بیدار شدی و خودتو کش و قوس میدادی و بهم میخندیدی فدای اون لثه هات بشم نفسم .بابا رضا دستبندت رو د...
29 آذر 1391

کسی که در را به رویم باز میکند....

ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.  ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ. ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ. ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ.  ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ.ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽﺩﺍﺩ. ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﻋﻠﺖ ...
28 آذر 1391

عاشقانه

میبوسمت ،   میخندی وقتی میخندی  ، زندگی جاری میشود به چشمانم خیره میشوی  ، معصومیت نگاهت مرا به آسمان میبرد گریه که میکنی  ،  قلبم تکه تکه میشود عاشقانه میبوسمت  ، چه شیرین میخندی میخوابی ،   اما دلم برایت تنگ میشود واژه کم می آورم برای توصیفش عجب احساسیست احساس مادری پارمین عزیزم دختر نازم ،نفسم ، عشقم ، امیدم ، زندگیم  خیلی خوبه که هستی در طول روز عاشقانه ازت مواظبت میکنم ، قبلا" وقتی نی نی های دیگرو میدیدم دلم پر میزد بقلشون کنم باهاشون بازی کنم  و چند ساعتی باهاشون باشم حالا خودم یه نی نی دارم از پوست و گوشت و خون خودم از خدا ممنونم...
26 آذر 1391

این روزهامون

این چند روزه بابارضا چند باری بردمون بیرون وکلی حال و هوای من عوض شد  . تو هم کلی کیف کرده بودی و مردم و مغازه ها رو نگاه میکردی و ذوق میکردی و از شدت هیجان دستاترو تا مچ میذاشتی دهنت و میخوردی عزیزه دلم  . دوشنبه رفتیم پیتزا دی اول میخواستیم بریم پیتزا 20 ولی اونجا اغلب خیلی شلوغه و گفتیم اونجا اذیت میشی و رفتیم دی و بدک نبود با وجود عسلی مثل تو خیلی بهمون خوش گذشت تو هم در و دیوار و تابلوهای رنگی رو دیده بودی از تعجب چشمات 4 تا شده بود من و بابات هم که از ذوقمون نیشمون تا بناگوشمون باز بود . بعدش رفتیم  شهر کتاب و برات کلی کتاب و سیدی گرفتیم و یه بسته کتاب هم برای نوژان (نی نی دوستمون )گرفتیم برای دندون در آوردنش و...
25 آذر 1391

شیرین کاریهای پارمین

چند روزیه وقتی میخوابونمت زمین توی یک چشم بهم زدن غلت میزنی و گردنت و بالا میگیری و دور ورترو نگاه میکنی اونقدر جیگر میشی که میخوام بخورمت نفسم .اولین غلتت رو وقتی 3 ماه و 10 روزت بودوقتی داشتم پوشکترو عوض میکردم زدی و منو کلی خوشحال کردی .عکسش خونه مامان جون ایناست توی اولین فرصت میارم و برات میذارم . الانم که تا غلت میزنی کلی زحمت میکشی تا بری جلو ولی هنوز نمیتونی و به جاش دور خودت میچرخی اگه ملافه یا پتو جلوت باشه بهش چنگ میزنی و ازش کمک میگیری.منم چپ و راست قربون صدقت میرم تو هم گهگاهی نگاهم میکنی میخندی پیش خودت چه فکری میکنی خدا میدونه .   دیگه اینکه برای خودت دست خوره قهاری شدی هر روز گاهی اوقات روزی 2 بار بلوزتر...
25 آذر 1391

سالگرد عقدمون و یه جمعه دلگیر

امروز چهارمین سالگرد عقدمونه و جمعه هم هست . بابا رضا هم سر کاره و مامان جون و بابا جونم رفتن سمنان چون خاله ندا اسباب کشی داره و هم میخواستن بازدید فامیل هارو پس بدن که از مکه اومده بودن اومدن دیدنشون . خلاصه دلم گرفته بابا رضا هم فکر نکنم یادش باشه امروز چه روزیه . دیشب هم کیک پختم و روش با کاکائو 4 نوشم تا شوهری کمی توجهش جلب بشه ولی اصلا نیومد تو باغ و منم از بس حرص خوردم تمام اون قسمتو که عدده بود خوردم .مامان جون هفته پیش رفته بود بازار ازش خواستم برای امروز براش یه بلوز کاموایی گرفته تا بهش بدم الانم کادو کردم و قایم کردم .امیدوارم یادش نرفته باشه . الانم توی گهوارت مثل فرشته ها خوابیدی البته بعد از کلی غرغر منم سریع اومدم نی...
20 آذر 1391

خبر ...خبر....یه نی نی جدید داره میاد .

دیروز بعد از ظهر دایی زنگ زد و گفت من عمه شدم .توی خیابون بودن و از آزمایشگاه میاومدن  جفتشون خیلی خوشحال بودن آخه زندایی چند وقتی بود که تو فکر نی نی بود .آخر شبم یه سر اومدن اینجا شیرینی آوردن و منم چند تا مجله نی نی مثبت با کتاب درباره بارداری داشتم دادم به زندایی تا بخونه .ولی تو تا اینکه دیدیشون نمیدونم چرا غریبی کردی گریه کردی . امیدوارم یه نی نی صحیح و سالم به دنیا بیاره و دوستای خوبی برای هم بشید . ...
13 آذر 1391

برگشت جوجو به خونه

دیشب بابا رضا رفته بود خونه مامان جون اینا سر بزنه و گلدوناشونو آب بده (چون هنوز سمنان هستند) دیده بود جوجومون تنها توی قفسشه دلش سوخت آوردش خونه ومن کلی خوشحال شدم . این مرغ عشق رو خودم بزرگش کردم و بهش خیلی وابسته ام البته ناگفته نماند از وقتی تو به دنیا اومدی عشق من وابستگیم به جوجو کمتر شده . زندگینامه جوجو :مرداد 89 از تخم در اومد ومامان باباش از تو لونه بیرونش کردن من وبابا رضا هم دیدیم گناه داره و میمیره برش داشتیم و روی دستمال کاغذی نگهش میداشتیم وبا سرنگ بهش غذا میدادیم (مخلوط بیسکوییت ساقه طلایی با آب ) بزرگتر که شد از دهنمون غذا میگرفت و خیلی نازنازی بود از همه جالب تر اونقدر باهاش حرف میزدم که اونم به حرف افتاد و الانم کلی ...
11 آذر 1391

بازم شب بیداری

از 2 ماهگی به بعد کم کم خوابت بهتر  شده بود و یه ماهی بود که نهایت 12 شب میخوابوندمت.البته اوایلش با زور یعنی میبردمت تو اتاق و چراغ رو خاموش میکردم و میذاشتمت توی گهوارتو برات لالایی میگفتم 1 هفته ای این کارو کردم و عادت کردی ولی باز دو شبه که ساعته 2 میخوابی و میذارمت توی گهوارت جیغ میکشی ودلت میخواد وسطمون بخوابی و واسه خودت آواز بخونی . وای که خدا نکنه باز بد خواب بشی . امروز 4 ماه و 7 روزت شده فرشته کوچولوی من . ...
9 آذر 1391

تولد تا 4 ماهگی

  4 ساعت قبل از به دنیا اومدنت. اینجا 5 ساعته به دنیا اومدی عزیزم . 1 روزگی 7 روزگی.بعد از اولین حمام و یک خواب راحت. 6 روزگیت و اولین خندت با چشم باز تا قبل از این چند باری توی خواب لبخند زده بودی قربونت برم . 10 روزگی 25 روزگی 27 روزگی بعد از یه عالم گریه به خاطر دل دردهای کولیکی بغل بابا رضا خوابت برد. دقیقا از 11 روزگیت دل دردهای کولیکیت شروع شد و شب ها تا صبح گریه میکردی و من بابا رضا باید راهت میبردیم و بابا رضا میگذاشتت روی دستش و کمرتو ماساژ میداد و راه میرفت منم که بیشتر شبا باهات گریه میکردم و تحمل درد کشیدنترو نداشتم پاهاتو توی شکمت جمع میکردی و&n...
9 آذر 1391